قهرمان ميرزا عين السلطنه

881

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بد گفت . بعد دست مرا گرفته گفت برويم و جائى پيدا كنيم . به سمت خانهء منوچهر ميرزا رفتيم كه خيلى نزديك است . در وسط كوچه پايش ميان سوراخ رفت و بر زمين خورد . من از خنده هلاك شدم . بلند شد داد مىزد و فحش به فخر الملك مىداد . متصل مىگفت خدا گردن فخر الملك را بشكن . منوچهر ميرزا هم منزل نبود . معلوم است چه حال براى او دست مىدهد . عوت كرديم . دفعهء ثانى زمين خورد . نه‌نهء پيرى در كوچه جلوى درب خانه‌اش ايستاده بود . من خنده كردم او گفت واى نه‌نه مسلمان زمين مىخورد تو خنده مىكنى . گفتم نه‌نه اين يهودى است . به خانهء فخر الملك داخل شده . معتضد لنگان لنگان مىرفت و لاينقطع فحش مىداد كه اگر تو تقدس دارى گه مىخورى مثل من آدمى را دعوت مىكنى . آخر فخر الملك يك نفر آدم فرستاد كه تحصيل كند . بدگوئى از شاه رفتيم به اطاق . از يك طرف نبودن مطرب ، از طرفى خمارى و نبودن شراب و عرق معتضد را مثل سگ كرد . ما هم روى ميوه‌جات و آجيل افتاديم . خودش نمىتوانست بخورد ، متغير شده جدا بد مىگفت . بعد از يك ساعت عرق رسيد ، جانى تازه كرد . در وقت مستى از شاه خيلى بد مىگويد . يعنى با اين تقرب و منافع پا به حق نمىگذارد . فخر الملك از آن حيله‌بازى تمام را سكوت مىكرد و متصل مىگفت بس است ، ديوار موش داره به خرج او نمىرفت . فخر الملك آخر گوشهاى خود را گرفت و حال آن‌كه معتضد مطالبى مىگفت كه تمامش از روى خيرخواهى و دوستى بود . بند به بند رو به فخر الملك كرده مىگفت تو از شدت تقلب و حيله‌بازى و تزوير تصديق نمىكنى ، و الا خودت بهتر مىدانى و از من داناترى . شاه و ماهرخسار نمىدانم روزهاى جمعه در باغ چه خبر است . تمام را كنايه از آن روز مىزد . آنها مىدانند ليكن نمىگويند . باغبان‌باشى هم به خر خود سوار شده و شاه آخر يك نيم‌تاج و يك بازوبند و يك حلقه انگشترى داد و صلح واقع شد . با وجود آن شب خدمت شاه نمىرود و مىگويد تا خواهرم را اذن شوهر دادن ندهى و به خانهء شوى نرود شب در فراش شما نخواهم آمد و تا حال نرفته . شاه هم خواسته بود در آن روزها كار ماهرخسار را تمام كند . در آن موقع بلند شده و فرار كرده بود كه هنوز شاه از حيله و زرنگى او در عجب است . مىگويند شاه فقط از جيغ زدن او خوشش آمده . در چهارترخان شبى فخر الملك را چشم‌بسته اندرون بردند . اغلب از پيشخدمتهاى محرم را به اين قسم داخل اندرون شبها مىكنند . چشم آنها را بسته و يك نفر خواجه آنها را به حضور مىبرد . مىگفت آنقدر اين دختره در گوش من جيغ زد كه نزديك بود پردهء گوش من دريده شود و هزار قسم اذيت كرد . گويا دو هزار . . . فخر الملك كرده بودند . شاه از خنده روده‌بر شده بود .